ساعت: 3:09 بامداد روز دوشنبه بچه های تشکل: تازه رسیدن تهران من: لباس پوشیده در حال به روزرسانی وبلاگ کاشکی: می تونستم به خادمین آقا اس ام اس بزنم و خسته نباشید بگم دلم: داره می ترکه... به یاد پارسال همین موقع... با کلی حس قشنگ گلوم: الکی بغض داره ماشینم: تازه خاموش شده رامین: چقدر دلش پررررر بود! تو پست قبلی: یه سری ها رو رسوندم راه آهن برن مشهد تو این پست: یه نفر رو که عین داداشم دوسش دارمو از همه به من شبیه تره رو از راه آهن برگردوندم از تو ماشین(1): خیلی ها رو دیدم.. همشون آشنا... از تو ماشین(2): پیاده نشدم... تا در نیارم برای خودم.. در نیارن برایم.. حرف! زیر لب: به همه ی آشناها "زیارت قبولی" گفتم.. خدا کند شنیده باشند! و در آخر: همین... تا پارسال به یاد ندارم اردویی از تشکلو که نرفته باشم.. چه پسرا.. چه دخترا...! امروز ساعت 14 بچه های تشکل از راه آهن تهران به مقصد مشهد حرکت می کنند.. اردوی پسران هفته بعد هم اردوی دختران.. خدایش خیلی وقت بود که دیگه حس و حال تشکلیم گل نکرده بود.. تا اینکه یهو دیروز بچه های طرد شده از دفتر یادآوری کردن که باهاشون برم مشهد... و یادم افتاد که گویا اردوی تشکله! :( سال پیش که داشتیم اردوی مشهد می بردیم.. خودم به تمام دبیران و اعضای فعال قدیم زنگ زدم و دعوتشون کردم.. یادش بخیر روز گذشته همش لحظه لحظه های پارسال به ذهنم می یومد.. اصلا هوا بوی مشهد و تلاش و بدو بدوهای شیرین اردو بردن می داد.. بوی جمله ی: "بیایید قدر این لحظه ها را بدانیم" خودم... خیلی دلم گرفت و مدام به امام رضا(ع) گلایه می کردم که چرا امسال زمستون منو نطلبیده که به زائرین بارگاه ملکوتیش خدمت کنم!!!.. اون هم در اون فضای دوستانه جامعه اسلامی که پارسال داشتیم.. بعد از کنکور ارشد و سر زدن به شهرداری برگشتم خونه.. شارژ گوشیم تموم شده بود... یکم دست به سر و گوش ماشین کشیدم و تمیزش کردم که سپهر زنگ زد و گفت رئیس ستاد منطقه به شدت دنبالمه... تماس گرفتم... فهمیدم جلسه روسای کمیته های جوانان و دانشجویی انتخابات مجلس داره تو میدون فاطمی برگزار می شه.... سریع خودمو رسوندم(با سپهر رفتیم) امااا دیر رسیدیم و برگشتیم... سپهر رو رسوندم دمه خونشون و گازشو گرفتم و داشتم با خودم به گلایه هام به امام رضا(ع) می پرداختم و به اتفاقاتی که بعد انتخابات تشکل افتاده بود و بی اخلاقی ها و... فکر می کردم که دیدم 4 نفر(یه مرد، دو زن و یک پیرزن) زیر بارون دارن بال بال می زنن و می خوان ماشین بگیرن.. ساعتو نگاه کردم،7 بود(هنوز وقت داشتم).. زدم بقل.. مرده اومد و گفت: دربست؟.. گفتم: کجا؟.. گفت: راه آهن.. گفتم: نه! نمی خوره.... اومدم گازشو بگیرم که.. گفت: می خوایم بریم مشهد.. دیرومون شده! 7:30 حرکت قطاره! صندقو زدم گفتم بیاید بالا.... تا حالا اینقدر موقع رانندگی جلو اینو و اون نپیچیده بودم!... اما خدا رو شکر 7:22 ، تو اون ترافیک شبه جمعه رسیدیم به راه آهن.. پیاده شدن.. با کلی تشکر و مخلفات.. گفت: چقدر تقدیم کنم؟ دستشو گرفتم و روشو بوسیدم و گفتم: سلام ما رو به آقا برسون.. همین... گفت: نمی شه که اینجوری!.. گفتم: پس دو رکعت نماز هم برام بخون :) اومدم بگم: به آقا بگو هوای بچه های تشکلو داشته باشه!.... که دیدم بدو بدو با خانواده اش از من دور شد.. با خودم گفتم: اینم قسمت زمستون امسال ما.. هرچند خیلی خیلی کم :( -------------------------------------------------- پ.ن: ضامن هشتمین بی رقیبم.. ستاره مشرقی غریبم.. سوی کبوتری که شد فراموش.. می شه که وا کنی دوباره آغـــ ... ؟ یهو یاده اینجا افتادم... گفتم بیام و به روز رسانی کنم بلکه دلمان باز شود... راستش خیلی وقته احساساتمو تو فیس بوک بیان می کنم حال بریم سره اصل مطلب حالمان بد نیست.. الحمدالله همچنان 5 صبح از خواب بر می خیزم و تا 10 شب کار می کنم تمرکز بر روی شهرداری تهران و خانه شهریاران جوان درس و مشق هم بدک نیست... این ترم که می آید ترم آخر است فارغ از جامعه اسلامی (الحمدالله) دلمان هم همچنان گیر است.. همین... ------------------------------------- پ.ن: السلام علیک یا صاحب الزمان :(
همه می گن زندگی در گذر است.. چرت می گن :) این ما هستیم که در گذریم... و چه خوب به جای نگه داشتن زندگی از آن زیبا گذر کنیم.. منم از جامعه اسلامی.. با تماااام حواشی هام... گذشتم تنها حس باقی مونده از من در اون دفتر.. همون حس نوستالژیک دفتر پایین و بالای فنی بود و بچه های همراهم... دفتر پایین که نابود شد و الحمدالله دل کندن من از جامعه اسلامی رو تا حدود خیلی زیادی راحت تر کرد، دفتر بالا هم که توووو دیدم نیست که بخوام وسوسه بشم و برم سمتش! بچه های همراهم رو نیز چند روز پیش یه جورایی به خدا سپردمشون... فقط نگرانم برای دشمنانم.. کسانی که خود را دوست من نشون می دادن و از زدن هیچ حرفی پشت سر من دریغ نکردن.. نگرانم از باب اینکه چگونه می خوان در اون دنیا جواب این دروغ پراکنی هاشونو بدن.. ای کاش اثبات خودشونو در نفی من ناچیز نمی دیدن!! از این باب گفتم"منه ناچیز".. که به هیچ وجه حرف های ناحقی که می زنن رو نخواهم بخشید.. پ.ن1: صدای خوانندگان محترم دراومده بود.. منم حساااااس!! گفتم بیام قدری به روز رسانی کنم :) پ.ن2: دکتر همین چند روز پیش در یک اقدام پارتیزانی عقد کرد.. از این جهت "پارتیزانی" که 3 هفته هم نیست خانمشو دیده!! پ.ن3: یک روز خوب(کلیک نمایید) رو یادتووونه؟!.. بعد از یک اقدام از طرف خانواده شد عزیز دل ما... که اگر تو این چند وقت در کنارم نبود واقعا پووووسیده بودم... تعداد معدودی از دوستان می دونن.. از فامیل خودمون کسی خبر نداره، اما همه فک فامیل اوشون خبر دارن!!..(بین خودمون بمونه :دی) پ.ن4: التماس دعا پ.ن5: همین...
وچرا نمیترسند از اشکی که بلغزد و دلی که بشکند!!! ------------------------------------------- پ.ن: دلم یه دنیااااااااااااا گرفته به خدا.. همین 18 روزه اوله ماه مبارک.. صبحا 5:30 می رفتم سره کاره اول... 10 سره کاره دوم.... 19 می رفتم خونه برای افطار...... 21 می رفتم سره جشن مهمانی خدا و طرح عضوگیری در پارک پرواز بلوار فردوس......... 1:30 بامداد می رسیدم خونه................ 4:30 هم سحر و... (این داستان ادامه داشت) این اواخر هم که همش افطاری.. شنبه افطاری ائمه جماعات.. یکشنبه افطاری ایتام.. سه شنبه افطاری خودم.. چهارشنبه افطاری آقای هاشمی.. دیروز هم افطاری جامعه اسلامی.. امشب هم که باید بریم سره کار!!! خلاصه زندگی به صورت MP3 در جربانه.. اصلا نمی فهمم کی صبح می شه و کی شب!!! نه استخر! نه سینما! نه پارک! نه گشت و گذار! نه مسجدی! نه کتابی! نه قرآنی! و نه حتی درست و حسابی یاد خدایی!!! همه به کنار.. عیبی نداره /// اما خدایا.. به خاطر اینکه گاهی در روزمرگی هایم فراموشت می کنم شرمده ام! ---------------------------------------------------------------------------------- پ.ن1: دیروز یک پیشنهاد کاری جدید بهم شد.. با مخالفت معاونت مواجه شد.. و همچنین مدیر عامل! پ.ن2: دیروز افطاری جامعه.. از طرفی مسابقات فوتسال بانوان پهنه غرب خانه.. از طرفی دیگه شب خاطره امام موسی صدر... حالا کدومشو برم؟.. قبل از هرکسی فرخیان از موسسه امام زنگ زده بود که برم شب خاطره(بنرش رو هم خودم زده بودم)... بعدش هم رئیسم زنگ زده بود که موقع افطار باید سره کار باشیم(در حاشیه مسابقه)... از طرفی هم اگر نمی رفتم مراسم جامعه 1001 حرف برام در می یوردن!!! پ.ن3: از دست جامعه اسلامی خسته شدم.. کاشکی می تونستم انتقالی بگیرم این 2 ترم باقی مونده رو!! پ.ن4: هر کسی شیوه مدیریتی خودشو داره!!! پ.ن5: ماه رمضون داره بد فشار می یاره این آخراااش.. پ.ن6: دقت کردید این پست "همین.." نداشت!!!
حضرت رسول (ص) فرمودند : محبوب ترین بندگان نزد خداوند آن کسی است که سودش بیشتر به مردم برسد. دیروز با برگزاری جلسه تودیع و معارفه دوره نهم و دهم.. دوره مسئولیت هشتمین دبیر تشکل جامعه اسلامی هم بالاخره به پایان رسید... به نظر خودم مراسم دیروز همچین خوب از آب در نیومد(خب تجربه اول بود).. علتش هم پای کار نیومدن بعضی از بچه هایی بود که قرار بود بهمون کمک کنند و نکردند!! هرچند که با نخوابیدن ها شب مراسم و مرخصی گرفتن های من و دکتر تا حدودی جبران شد. تودیع و معارفه ما اینجوری نبود امااا... خدایش برای این بچه های جدید کم نذاشتیم!! برای همه لوح دادیم و از زحماتشون تشکر کردیم.. هر کس که قدمی از قدم برای دفتر برداشته بود.. همه لایق بودند جز یه نفر.... خلاصه: کلید و پول و دفتر و میز و همه و همه رو با کماااااال میل تحویل دادم.. ----------------------------------------------------------------------- پ.ن1: رامین استعفا نداد تا برای بار دوم حقانیت کسانی که من بهشون تاکیید داشتم اثبات شود.. پ.ن2: تندیس های بچه های فعال دفتر و اعضای شورای مرکزی خیلی قشنگ شده بود پ.ن3: بچه های جدید هنوز نفهمیدن دبیرشون کیه؟ بهش لوح تبریک دادن!!! خوش به حاله دبیره جدید.. ما که آخرش خودمون برای خودمون تندیس زدیم... :دی پ.ن4: امداد دیروز ترکوند.. خیلی قشنگ صحبت کرد پ.ن5: به توصیه آقای امداد ساعت و برنامه حضورم رو به بچه های جدید اعلام کردم و آمادگی خودم جهت همکاری با دوستان جدید رو در این بازه زمانی به دبیر جدید اعلام کردم پ.ن6: اما خدایش عجب تئاتر بزرگی بود در آغوش گرفتن و تبریک گفتن من..!! پ.ن7: امیدوارم تونسته باشم جو رو آروم و بچه ها رو به کار کردن با شورای جدید دعوت کنم... همین
شاید هم یک سال..؟!! به هر حال یا زندگی سخت به دنباله منه.. یا اینکه من سخت به دنباله زندگی....؟ ----------------------------------------------------------------- پ.ن1: همین الان از سره کار برگشتم! طرح جهادی عضوگیری در پارک ارم پ.ن2: یکباره دیگه بر سر یک دو راهی گیر کردم!.. ماندن؟ یا رفتن؟ پ.ن3: خدایا دستمو ول نکن! همین...
از امام علي الرضا فرزند
موسي الكاظم (رضي الله عنهما) رسيده كه آن حضرت فرمود: آيه «و من قتل
مظلوما» درباره حسين و مهدي عليهم السلام نازل شده است. ---------------------------------------------------------------------- پ.ن1: عیدتون مبارک.. پ.ن2: می دونم خیلی وقته نبودم!! تقصیره معاونت مناطقه :) پ.ن3: امتحاناتو گگگگگند زدم.. یه سال دیگه موندگارم! :( پ.ن4: اولین جلسه مشترک دو شورای مرکزی تشکیل شد.. فکر کنم غیر از بچه های خودمون و خانم صادقی باقی دوستان جلسه رو اونقدر مفید نمی دونستن!! شاید هم براشون حرفا تکراری بود و تجاربشون بیش از این حرفاااست..!!! (بهشون گفتم که انتخاباتشون تایید شده).. خیلی دلم برای خانم صادقی می سوزه!... آخه اصلا فکر نمی کردم نتیجه انتخابات اینجوری بشه!!!!!! :( پ.ن5: دیشب رفتیم نامزدی محسن.. با وجود اینکه خیلی ازش شاکیم! اما دیشب خیلی براش خوشحال بودم.. کلی هم آبروشو جلو اون همه آدم مذهبی بردیم با بچه ها... چه آهنگ هایی که نذاشتیییییم!!!! :))) پ.ن6: امروز تصمیم گرفتم: هر کمکی از دستم بر بیاد و از من بخوان برای شورای مرکزی بعدی انجام بدم(فقط به خاطر این روز که کلی حالی به حالیم کرد).. اما در مدیریت و تصمیم گیری دخالت نمی کنم!!! به هیییییچ وجه! پ.ن7: تا گردن به ملت بدهکارم.. پولم ندارم! پ.ن8: خدایا دست ما رو ول نکن.. پ.ن9: چقدر دلم می خواست الان مشهد باشم.. هییییی! پ.ن10: خیلی خوبه.. :دی! همین.. (رجوع شود به پست قبل)
چون: من بالاخره پیداش کردم.. :))))) خیلی نزدیکتر از اون چیزی که فکرشو می کردم بود!!! همین بقل.. بیخ گوشم :)) خدایا خیلی خیلی دوست دارم.. شکر... شکر.. شکر
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرمان کوتاه است.
بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند
یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب “آدم” می دهند.
ونمیدانم چرا گاه بعضی با خود می اندیشند که میتوانند به دیگران بخندند
وچرا گاه میپندارند که برتر از دیگرانند
| Design By : |
